” بس خار که در پای من است” استعاره تبعیّه است ناظر به رنج بسیار بردن و معذّب بودن.
“خار از پای برون آوردن” می تواند کنایه و یا استعاره ی تبعیّه باشد از نجات دادن ازعذاب و رهاندن.
۲-۲۴-تشبیه مرکب به مقید
دهد دو دیده ی من شرح مجمع البحرین کند جمال تو تقدیر فالق الاصباح
(همان:۱۳۲)
مجمع البحرین : وَ اذ قال موسی لفتیه لا ابرح حتّی ابلُغَ مجمع البحرینِ اَو امضِیَ حُقباً (۱۸ : ۵۹)
هنگامی که موسی گفت به جوانمردش که پیوسته خواهم رفت تا برَسم به محل جدا شدن دو دریا یا برَوَم روزگاری.
براساس آیه شریفه ی فوق مجمع البحرین به علاقه ی جزء به کل، منظور از آن است اجزائی از آیه را گفته است، منظور دیگر از مجمع البحرین به طریق استعاره، دو چشم اشکبار شاعر است.
(موسی (ع) در مکانی به خضر رسید که بین دو دریا جریان آب شور و شیرین بود که به گلف استریم golf streem “جویبار خلیج “معروف است). ضمناً دیدگان خو را به مجمع البحرین (مشبهٌ به) تشبیه کرده و بر آن برتری داده است، چرا که به طریق استعاره گفته است که دو دیده ی او شارح مجمع البحرین هستند.
(شارح : شرح دهنده و مجازاً یعنی نماد و جلوه) و افزون بر این “دیدگان خود را” در ریزش اشک بسیاربه مجمع البحرین (تلاقی دو دیا) مانند کرده است.
در مصراع دوم ” فالق الاصباح” از اسامی خداوند است (فالق : شکافنده ی صبح) جمال یار (مشبه قید) را به طلوع صبح پرفروغ مانند کرده است. البته مشبهٌ به را با ساختار مجازی ” فالق الاصباح” آورده است. (خداوند صبح پرفروغ را طالع میکند و صبح، چه پرفروغ است).
۲-۲۵-تشبیه مقید و کنایه
مرا که از درت امید فتح بابی نیست درِ دو لَختی چشم است بر رهت مفتوح
(همان :۱۳۳)
درِ دو لَختی چشم (چشم درِ دو لَختی) تشبیه صریح امّا بلیغ و فصیح نیست چرا که به زبان عامیانه است. البتّه شاعران بزرگتر از خواجو مثل حافظ و سعدی نیز در اشعارشان گاه از واژه ها و ترکیبات عامیانه استفاده کرده اند. امید فتح بابی نیست: امید گشایشی نیست. “فتح باب” استعاره ی مصرّحه است از “گشایش در کار” در مصراع دوّم ، تشبیه مورد نظر کنایه از ” چشم به راه بودن” و “امید مهر و لطف داشتن” است.
فرو نشان به نم جام ، گرد هستی من اگر غبار حریفان زرهگذار من است
(همان:۱۰۱)
“نم” به معنای تراوش و مجازاً لطافت و تازگی شراب است ، چراکه ” نم” مجازاً (به علاقه ی جزء به کل ) همان ” می” است . ” گرد” را با آب (مجازاً “نم”) فرو می نشانند.
گرد هستی من ( هستی من ← گرد ) اضافه ی تشبیهی . غبار حریفان : مایه ی کدورت یاران . ” غبار ” مجاز است از کدورت .
۲-۲۶-تشبیه محسوس به معقول و مضُمر و ایهام
طمع مدار که خواجو زیار برگردد که از حیات ملول آمدن نه کار من است
(همان:۱۰۱)
ملول آمدن: ملول شدن . ” آمدن ” فعل ربط است .
حیات : ایهام است به دو معنا : الف) زندگی . ب) اسم حیات ( که نام معشوق است). ضمناً به نحو مضُمر ، یار را به حیات (زندگی) تشبیه کرده است ( تشبیه مفرد به مفرد محسوس به معقول)
۲-۲۷-تمثیل و ملفوف
گر آب دیده ز سیرت بگذشت خواجو را گمان مبر که به طوفان هلاک گردد نوح
(همان:۱۳۳)
در بیت بالا هم تشبیه تمثیل وجود دارد هم تشبیه ملفوف :
الف ) تشبیه تمثیل : مصراع دوّم ناظر به یک ضرب المثل و یا دستِ کم شبیه یک ضرب المثل است.
ب) تشبیه ملفوف : نخست مشبه ها (آبِ دیده و خواجو) را آورده است و سپس مشبه به ها (طوفان و نوح) را.
۲-۲۸-تشبیه تمثیل و کنایه
خواجو به زیر جامه نهان چون کند سرشک دریا شنیده ای که به دامن توان نهفت
(خاقانی،۱۳۷۷ :۱۲۹)
زیر دامن نهان کردن: کنایه ی قریب است از “پنهان کردن امری که بزودی آشکار می شود” چون دامن وسیله ی مطمئنی برای نهفتن نیست.
سرشک بر دامن می ریزد: “سرشک” را پدیده ای گرفته است که زیر دامن بتوان نهفت اگر چه سرشک بر دامن می ریزد.
مصراع دوّم یک تمثیل است (نمادهای مرکّب استعاره گون) که در جایگاه مشبهٌ به قرار گرفته و مصراع نخست، مشبه است (مشبه مرکّب) در تشبیه تمثیل مشبه و مشبهٌ به مرکّب اند.(دریا نماد اشک است) به در آمیختن کنایه و تشبیه و ساختار تشبیه بر اساس کنایات و استعارات، در کتب بیانی کمتر اشاره شده است، درحالی که در متن شعر، شاهد این رویداد هستیم.
۲-۲۹-تشبیه مفرد به مفرد و کنایه
کنون نشانه ی تیر ملامتم مکنید که رفته است غنائم ز دست و تیر از شست
(خاقانی،۱۳۷۷ :۱۳۰)
تیر ملامت (ملامت تیر) تشبیه محسوس به محسوس و مفرد به مفرد است.
نشانه کردن : هدف قرار دادن (کنایه)
“غنان از دست رفتن” و “تیر از شست رها شدن” کنایه ی قریب است از “نداشتن اراده و فوتِ فرصت”
بازآی که بازآید عمرِ شده ی حافظ هر چند که ناید باز تیری که بشد از شست (حافظ،۱۳۸۹ :۴۲)
معلوم است وقتی که عنان اسب از کف سوار بیرون رود، اسب به فراست درمیابد که او را در تاخت و تاز، آزاد گذاشته اند و یا درمیابد که سوار او در تک و تاز، ماهر نیست، بنابراین هرگونه که بخواهد می تازد و توجّهی به خواست و اراده ی سوار ندارد.
در مصراع دوم نیز کنایه ناظر به این است وقتی تیر از شست ( حلقه ی استخوانی نگهدارنده ی زه کمان ) رها شد، از چلّه ی کمان بیرون می رود و به سوی هدف گسیل می شود. بنابراین نمی توان زمان را بازگرداند وتیر را به شست برگرداند، تیر رها شده به شست بر نمی گردد یعنی کاریست که شده و آبی ست که از سبو ریخته وعلاج ندارد.
۲-۳۰-ت
جهت دانلود متن کامل این پایان نامه به سایت jemo.ir مراجعه نمایید.
شبیه تفضیل برمبنای استعاره
سحر که شاهد خاور ، نقاب بر می داشت حدیث روی ناهید با قمر می کرد
( حافظ،۱۳۸۹ :۱۶۰)
شاهد خاور: “شاهد” : زیبا روی.
شاهد خاور : خورشید رخشان ، استعاره ی محقّقه ی مطلقه ( با سه ملایم ” سحر” و خاور و نقاب برداشتن).
نقاب برمی داشت : استعاره تبعیّه (استعاره از فعل ) از “طلوع کردن ” ( مستعارمنه )
ناهید یا زهره که آوازه خوان فلک و مطرب فلک :
وآنگهم در داد جامی کز فروغش بر فلک زهره در رقص آمد و بربط زنان می گفت توش
( حافظ،۱۳۸۹ :۲۴۰)
در مصراع دوّم استعاره مکنیّه صورت گرفته است ناهید( مستعار و مستعارله ) حدیث کردن : ملایم مشبهٌ به یا مستعارمنه ضمناً استعاره ملایم مصراع دوّم کنایه از برتری ” چهره فروزان یار بر خورشید است . چرا که به هنگام طلوع خورشید ، زهره از فروغ روی تو با ماه ( که خود مظهر زیبایی است ) سخن می گفت . حافظ ، شبیه به این نکته را چنین آورده است :
بنفشه طرّه ی مفتول خود گره می زد صبا حکایت زلف تو در میان انداخت!
( حافظ،۱۳۸۹ :۱۴۲)
۲-۳۱-اضافه ی تشبیهی و ایهام
نقد دلِ مغشوش به بازار تو بردیم گفتند که کس قلب نیارد بر صرّاف
(همان :۳۰۳)
نقد دلِ: ( دل ← نقد ) دل : مفرد معقول ( وَجدانی ) به محسوس مفرد .
وجه شبه : ارزش وجه شبه اعتبار کم عیاری در نقد و تیرگی در دل.
” مغشوش ” از مادّه ی ” غِش” آشفته عیار ، درهم . صحیح آن ” نقد مغشو دل ” است که به جهت ضرورت وزن ، گفته است : نقد دلِ مغشوش .
“قلب ” ایهام دارد : الف ) سکّه ی قلب ( تقلّبی ). ب) دل ( از نظر عرفان )
برِ : نزد: در عاشقی، دل صاف پذیرفته می شود نه آشفته .
صرّاف : استعاره ی نمادین از ” محبوب ” که دل عاشق را به محک امتحان می زند و در بوته ی رنج می گذارد.
۲-۳۲-تشبیه تمثیل و ایهام
خواجو سرشک خونین بر چهره چند باری جایی که مِهر باشد، باران چه کار دارد؟
(همان:۱۴۴)
مصراع دوّم یک تمثیل است که مشبهٌ به واقع شده و مصراع نخست، مشبه آن است. و یک تشبیه مُضمر (فوق مُضمر) در بیت وجود دارد : بر چهره : الف) بر چهره ی خودت ای خواجو . ب)بر چهره ی یار(اشک خونین می ریزی بر چهره ی یار(بر هجران از چهره ی یار).
درمصراع دوّم “مهر” ایهام دارد به عشق و خورشید. “باران” هم ایهام دارد به باران و اشک خواجو.حال با این توضیحات به سراغ بیت می رویم :خواجو : چقدر سرشک خونین برای هجران یار (یا بر چهره ی خود) فرو می باری؟ آخر چرا چنین می کنی، رخسار درخشان محبوب که با اشک تو جور در نمی آید، مثلِ روز آفتابی که باران ببارد! ضمناً این معنا نیز به ذهن و ذوق فرا می آید که با مهر و محبّت تو به یار، که اشک بسیار نمی خواهد، اشک نمودار رنج است در حالیکه (محبوب، نمودار لطافت است) و تو هم به او مهرمی ورزی، مهر ودوستی که با اشک (که نمودار رنج است) جور در نمی آید!
۲-۳۳-تشبیه و کنایه
چو سوز سینه بَرَد با خود از جهان خواجو ز خاک او نتوان یافتن برون ز رماد
(همان:۱۳۷)
رماد : خاکستر. هر چیز سوختنی، نخست می سوزد و سپس خاکستر می شود.
بیت ناظر به یک معنای کنایی است که از دل آن یک معنای ظریف بیرون می آید :
موضوعات: بدون موضوع
[چهارشنبه 1400-01-25] [ 07:37:00 ق.ظ ]